|
عکسهای دوستان بابا حمید بیاید عکسهای دوستان باباحمید را ببینیم و افسوس اون دوران با صفای را بخوریم
|
................... سلام این پست بخاطر تشکر وقدر دانی از همه علاقمندان شهدا نوشته شده مدیر وبلاک منتظر عکسها و خاطرات و کرامات از شهدا توسط شما و همچنین نظرات شما همسنکران عزیز هست خواهشمندم با آدرس و یا پیامک و یاایمیل ذیل بفرسید اجرتان با شهدا [ جمعه بیست و پنجم فروردین 1391 ] [ 15:49 ] [ باباحمید ]
[ ]
[ پنجشنبه هشتم فروردین 1392 ] [ 13:55 ] [ باباحمید ]
[ ]
سلام منو و دوستام خیلی وقته دنبال یه عکس ازش به جز این عکس توی وب شما میگردیم خیلی هم پیگری کردیم ولی انگار این داداش مجیدمون نمیخواهد کسی بشناسش مثلا تو اون مراسمی که براش تو دانشگاه گرفتن سیستم برق قطع شد!!!! یا اصلا همین کتاب این تویی که هستی موقع چاپ پیرینتر سوخت!!! یا خود من همین عکسی که تو وب شماست رو میخواستم پیدا کنم اینترنت وصل نمیشد!!! در حالی که من کلی از وقتم رو تو اینترنتم بدون اینجور مشکلات..................... خلاصه داره اذیتم میکنه بابا اصلا دیوونم کرده نمیدونم چرا تا عکسش رو میبینم گریه ام میگیره نمیدونم چرا تا نگاهم به نامحرم میفته یاد چشماش میفتم و خجالت میکشم... بابا خواهش میکنم شما رو به مجیدت قسم یه عکس خوب ازش بذار باور کنید طرحمون رو هواست... منتظرم بابا جان... [ دوشنبه پنجم فروردین 1392 ] [ 14:25 ] [ باباحمید ]
[ ]
پسر خاله ها شهيد «مجيد بخشنده» و شهيد «حميدرضا صباغی» شهيد «مجيد بخشنده» پس از گذراندن تحصيلات ابتدايی و راهنمايی وارد دبيرستان صمصامي اراک شداز اعضای فعال انجمن اسلامی اين دبيرستان بود. شهيد بخشنده با آغاز جنگ تحميلی به عضويت بسيج مسجد حاج آقا تقی اراك درآمد و داوطلبانه به جبهههای جنگ حق عليه باطل اعزام شد و سرانجام در اسفندماه سال 62 در سن 16 سالگی با حضور در عمليات خيبر در جزيره مجنون شربت سرخ شهادت را نوشيد. در وصيتنامه اين شهيد آمده است: «با گامی مطمئن و مستحكم به پيش میروم و اين راه را خالصانه و با خلوص ادامه میدهم، تا خدواند متعال عاشقم شود و مرا بهسوی خود بخواند و از دنيای وابستگیها و از دنيای فساد مرا به دنيای نور و پاكی ببرد. بدانيد راهی را كه برگزيدهام خالصانه و فقط برای خدای متعال است و اميدوارم اين راه جهاد را خداوند به راه شهادت ختم دهد.» من از مردن نمیترسم من از ماندن میان من و ما بودن پریشان خاطری دارم شهيد «حميدرضا صباغی» در مهرماه 1344 مصادف با سالروز ولادت امامرضا(ع) در شهرستان اراك متولد شد. براساس اين گزارش، پايان دوره دبستان و راهنمايی وی مصادف با پيروزی شكوهمند اسلامی ايران بود و پس از ورود به دبيرستان صمصامي اراک در سن 14 سالگی برای اولين بار به جبهههای نبرد حق عليه باطل عزيمت كرد. شهيد صباغی توفيق شركت در عملياتهای «فتح شياكوه، رمضان، والفجر مقدماتی و خيبر» را پيدا كرد و در عمليات فتح شياكوه از ناحيه دست مجروح شد. وی با حضور در منطقه عملياتی جنوب و در زمانی كه تنها 18 سال داشت، در عمليات خيبر به درجه رفيع شهادت نايل آمد. در فرازی از وصيتنامه اين شهيد آمدهاست: «قسم به خون شهدا پشتيبانی از امام خمينی(ره) در اين زمان ياری كردن و پشتيبانی كردن حضرت علی(ع) در جنگ صفين و حسين(ع) در صحرای كربلا است. مبادا امام(ره) را تنها بگذاريد كه از افرادی خواهيد بود كه علی(ع) را ترك كرده و جنگ نهروان را راه انداختند و شمشير بر روی حضرت كشيدند و ايشان را در محراب عبادت به شهادت رساندند». برای شادی روحشان رحم الله من یقرأ الفاتحة مع الصلوات
[ شنبه هفتم بهمن 1391 ] [ 10:20 ] [ باباحمید ]
[ ]
سلام بنده از تمامی دوستان عریز میخواهم خاطرات و عکس را به آدرس ایمیل بفرستند . متشکرم
[ پنجشنبه بیست و هشتم دی 1391 ] [ 21:58 ] [ باباحمید ]
[ ]
محکم و استوار به سال 1343 در شهرستان اراك متولد شد و تحصيلات ابتدايی را در دبستان توحيد و تحصيلات راهنمايی را در مدرسه راهنمايی طالقانی سپری كرد. وی برای گذران دوران دبيرستان وارد دبيرستان صمصامي اراک شد و در مساجد امام رضا(ع) و المهدی(عج) اراک نیز به فعاليتهای مذهبی پرداخت. شهيد شادمند در سال 59 وارد بسيج شد و پس از حضور 12 ماهه در جبهههای جنگ سرانجام در 25 اسفندماه سال 63 در حالیكه تنها 20 سال داشت با حضور در منطقه عملياتی شرق دجله در عمليات بدر، به فيض رفيع شهادت نائل آمد. پدر و مادر اين شهيد نقل میكنند كه وی در آخرين بازگشت به منزل، همه ما را منقلب كرده بود، گويی خيلی به خدا نزديك شده بود و رفتار و نوع گفتارش حال ديگری داشت. همه وقتش را صرف راز و نياز با معبود خويش كرده بود و میگفت بهترين لحظه عمرم زمانی است كه بر صورتم گرد و غبار جبهه، برِ چشمانم اشك فراق ياران، و بر لباسم خاك و خون نشسته باشد. در فرازی از وصيتنامه اين شهيد آمدهاست: «اگر شهيد در هر عصری و در تمام نسلها وجود نداشت، اسلام تاكنون پايدار نمیماند، پس شهيد شاهد خون است و خون شاهد پيروزی حق عليه باطل. شما ای خانوادههای شهدا، كه با نثار خون فرزندانتان درخت تنومند اسلام را آبياری كرديد، صبر را پيشه امورتان و ايمان و اراده را پيشه شدائد و سختیهايتان قرار دهيد». برای شادی روحش رحم الله من یقرأ الفاتحة مع الصلوات [ جمعه هفدهم آذر 1391 ] [ 14:59 ] [ باباحمید ]
[ ]
نگاه معصومانه «شهید محمدحسن تاجدین» تولدش به سال 1345 در شهرستان اراک بود و در با تربیت درخانوادهای مذهبی از طبقات متوسط جامعه وارد مدرسه شد. از همان اوان کودکی رفتاری معصومانه داشت و مورد توجه بسیاری بود. وی تحصیلات ابتدایی را در دبستان امیرکبیر و راهنمایی را در مدرسه رسالت گذراند، سپس با ورود به دبیرستان صمصامی اراک طی مراحل تحصیل در سال چهارم ، تصیمیم گرفت تا به جبهههای حق علیه باطل اعزام شود. سرانجام در عملیات بدر در اواخر اسفند ماه سال 63 در شرق دجله به درجه رفیع شهادت نایل آمد. خاطرهای از شهید؛ مادر این شهید بزرگوار نقل میکند: آخرین باری که ایشان از منطقه عملیاتی آمدند عصر بود و میخواستند روز بعد بازگردند. به ایشان گفتم: حسن جان حالا که میخواهی فردا بروی با خودت مقداری پول بردار شاید لازم شود. ایشان گفتند: نه مادر نمیشود ممکن است پولها بدست عراقیها بیفتد. گفتم: پس لااقل کمی نبات با خودت ببر، ولی ایشان قبول نکردند. ایشان به من گفتند: مادرجان اگر شهید شدم هرگز برایم نگریید. فکر کنید من از ابتدا متولد نشده بودم . فرازی از وصیتنامه شهید؛ خداوندا همه ما را و همه بچههای ما را و همه نسلهای آینده ما را از سربازان و خدمتگزاران دلسوز و واقعی امام زمان (عج) قرار بده. برای شادی روحش رحم الله من یقرأ الفاتحة مع الصلوات [ یکشنبه دوازدهم آذر 1391 ] [ 23:42 ] [ باباحمید ]
[ ]
سلام آقا عاشقانت به صف در عشق سوختند و ما جا ماندگان از قافله به خدا قسمت میدهم ،دستمان را بگیر. [ یکشنبه بیست و هشتم آبان 1391 ] [ 23:17 ] [ باباحمید ]
[ ]
و باز هم مجیدی دیگر شهيد «مجيد نظيری» در سال 1345 در شهرستان اراك متولد شد و پس از گذراندن تحصيلات ابتدايی و راهنمايی وارد دبيرستان صمصامي اراک شد و از اعضای فعال انجمن اسلامی دبيرستان بود. شهيد نظيری قبل از انقلاب، اقدام به پخش اعلاميههای امام خمينی(ره) میكرد و با پيروزی انقلاب اسلامی و آغاز جنگ تحميلی تصميم به شركت در جبههها گرفت. وی پس از 4 سال و 6 ماه حضور فعالانه در جبهههای حق عليه باطل سرانجام در اواخر اسفندماه سال 65 به سن 18 سالگی با حضور در عمليات «بدر» در شرق دجله به درجه رفيع شهادت نايل آمد. در فرازی از وصيتنامه اين شهيد آمده است: «خدايا اينك به ياد تو و نه برای انتقام، بلكه برای احيای دينم و تداوم انقلابم به جبهه آمدم». برای شادی روحش رحم الله من یقرأ الفاتحة مع الصلوات [ یکشنبه بیست و هشتم آبان 1391 ] [ 23:12 ] [ باباحمید ]
[ ]
معشوقا، گر تو ما را نپذيری پس ما چه كنيم
در بهمنماه سال 1345 در شهرستان اراك متولد و در سن 20 سالگی به درجه رفيع شهادت نايل شد. وی تحصيلات ابتدايی خود را در دبستان آيتالله سعيدی اراك به پايان رساند و پس از گذراندن تحصيلات راهنمايی وارد دبيرستان صمصامي اراک شد. وی در سال 1361 برای اولين بار در سن 16 سالگی از طريق مسجد حاج آقاتقی اراک راهی جبهههای جنگ شد. شهيد عباس رحيمی در عملياتهای «والفجر مقدماتی، والفجر 8و 1،2،4 ، خيبر و كربلای 1 و 4» شركت كرد و سرانجام در پنجم دیماه سال 65 13در آخرين نبرد با دشمن درعمليات خود «كربلای 4»، در منطقه عملياتی جزيره بوارين به آرزوی خويش رسيد و شربت شهادت را نوشيد. در فرازی از وصيتنامه اين شهيد آمدهاست: «سعی كنيد راهتان حسينوار باشد و زير لوای پرچم ولايت فقيه حركت كنيد و هميشه در صحنه نبرد با دشمنان اسلام باشيد. خدايا جانی ناقابل دارم كه میخواهم در اين راه تقديمت كنم، خدايا ما را قبول كن، ما را با اين اعمالمان قبول نما، كولهبار سنگين گناه و معصيت كمرم را خم كرده، معشوقا، گر تو ما را نپذيری پس ما چه كنيم.» برای شادی روحش رحم الله من یقرأ الفاتحة مع الصلوات [ دوشنبه پانزدهم آبان 1391 ] [ 8:2 ] [ باباحمید ]
[ ]
شهيد «حمید حسينخانی» پس از گذراندن تحصيلات ابتدايی و راهنمايی وارد دبيرستان صمصامي اراک شد و در مقام يكی از اعضای فعال انجمن اسلامی دبيرستان فعاليت خود را آغاز كرد. اين شهيد بزرگوار با آغاز جنگ به ندای امام لبيك گفت و در عملياتهای «فتحالمبين، رمضان و والفجر1، 2 و 6» شركت كرد. وی در درس خواندن نيز بسيار موفق بود و به محض بازگشت از جبهه در مدرسه حاضر میشد سرانجام با حضور در جزيره مجنون و در عمليات خيبر به فيض رفيع شهادت نايل آمد. در وصيتنامه اين شهيد آمده است: «كه نگذارند عدهای محدود وابسته به شرق و غرب خون شهيدان را پايمال كنند و مخصوصآ خواهران و مادران حزب الهی بايد جلوی اين بیحجابی را كه ضربه است به اسلام بگيرند.» [ دوشنبه سیزدهم شهریور 1391 ] [ 22:51 ] [ باباحمید ]
[ ]
ا ن الله الجمیل و یحب الجمال شهيد «جمال مشيدی» در سال 1345 در شهرستان اراك متولد شد. وی تحصيلات ابتدايی را در دبستان طلوعی و تحصيلات راهنمايی را در مدرسه راهنمايی «هدف» گذراند و برای گذران دوران دبيرستان وارد دبیرستان صمصامی اراک شد و با فعالیت در انجمن اسلامی دبیرستان در کانون گرم و صمیمی دوستان قرار گرفت . یکی از دوستان صمیمی ایشان مرحوم شادروان سعید محمدی بود که تاب دوری نیاورد و چند صباحی بعد به دیار باقی شتافت .
برای اولين كه به جبهههای جنگ اعزام شد، مجروح شد و برای بار دوم به مدت 9 ماه به جبهههای حق عليه باطل عزيمت كرد.
بر اثر اصابت تركش خمپاره دشمن بعثی به شهادت رسيد و به برادر شهیدش محمد کاظم مشیدی پیوست. در فرازی از وصيتنامه اين شهيد آمدهاست: «مبادا امر به معروف و نهی از منكر را ترك كنيد كه خدا امورتان را بهدست اشرار میدهد، آن وقت دعا میكنيد، ولی اجابت نمیشود. بر شما باد كه با همديگر رفت و آمد و تبادل افكار كنيد، بپرهيزيد از اينكه قطع رابطه كرده و روگردان باشيد».
[ جمعه دهم شهریور 1391 ] [ 23:17 ] [ باباحمید ]
[ ]
آ قا مجید خوب شهيد مجيد رحيمی در سال 1345 ديده به جهان گشود و پس از گذراندن تحصيلات ابتدايی و راهنمايی وارد دبيرستان صمصامي بيات اراک شد. وی دردبيرستان مسئوليت انجمن اسلامی و كتابخانه دبيرستان را بر عهده داشت و با توصیه به مطالعه و ورزش و انجام فرائض دینی منشا خیر و برکت بسیاری دربین دانش آموزان می شد. وی در زمان جنگ 9 ماه در كردستان بود و برای آخرين بار در هفدهم دیماه سال 62 به پادگان دوكوهه در جريان عمليات خيبر اعزام شد و با دلاورمردیهای بسيار سرانجام در هفتم اسفندماه سال 62 به درجه رفيع شهادت نايل آمد. در فرازی از وصيتنامه اين شهيد كه در سن 17 سالگی به شهادت رسيد، آمده است: «آرامش خود را از دست ندهيد و توجه شما باشد كه ما همه به سوی خدا میرويم، يكی زودتر، يكی ديرتر، ولی آنچه مهم است عمل ما در زندگیمان است كه عبدالله باشيم يا عبدالهوی.» برای شادی روحش رحم الله من یقرأ الفاتحة مع الصلوات [ جمعه دهم شهریور 1391 ] [ 23:9 ] [ باباحمید ]
[ ]
شهيد «مهدی پاكپور»، دوران ابتدايی و راهنمايی را با موفقيت پشت سرگذاشت و همزمان با پيروزی انقلاب اسلامی وارد دبيرستان شد. وی كه از اعضای فعال انجمن اسلامی دبيرستان صمصامی اراک بودهميشه فكر میكرد كه تا نوبت رفتن به جنگ به او برسد، جنگ تمام شدهاست و در شهادت به روی او بسته میشود. وی در سن 20 سالگی در اوايل تابستان سال 65 به آرزوی خود رسيدو در عمليات كربلای يك در منطقه عملياتی مهران به فيض شهادت نائل شد و به برادر شهیدش جواد پاکپور که در عملیات رمضان به شهادت رسیده بود ، پیوست. در فرازی از وصيتنامه اين شهيد بزرگوار آمدهاست: «شما رسالت بزرگی را بردوش داريد و آن رساندن پيام مظلوميت شهيدان به گوش جهانيان است اميدوارم كه در اين رسالت عظيم موفق و پيروزبيرون آييد. هميشه اين را بدانيد كه تمام اين سعادتها و معنويات الهی كه در جامعه ما بهوجود آمده بهواسطه وجودهمين مرد الهی (امام خمينی «ره») است و در تمام طول زندگی، خود را از روحانيت جدا نكنيد». برای شادی روحش رحم الله من یقرأ الفاتحة مع الصلوات [ شنبه بیست و هشتم مرداد 1391 ] [ 23:7 ] [ باباحمید ]
[ ]
[ یکشنبه چهارم تیر 1391 ] [ 20:10 ] [ باباحمید ]
[ ]
سلام برای شادی روح پر فیض شهدا صلوات (ص) راستش را میدانید آمدن و نوشتن در حضور شما سخت است وسعادت میخواهد واین نصیب هر کسی به آسانی نمیشود واین است که من کم سعادتم و قلمم ناتوان و قاصر وناچیز از نگاشتن پس بر من خورده نگیرید زیرا من ................................. [ جمعه دوم تیر 1391 ] [ 0:14 ] [ باباحمید ]
[ ]
یادواره شهید محمود جهان پناه سردار بدون سر
سلام امروز ۲۱/۰۲/۱۳۹۰ در ساعات ۱۱.۳۰ دقیقه با نام خدا و تلاوتی از قران کریم یادوراه گردان قمر بنی هاشم و سردار بدون سر محمود جها ن پناه شروع شد و با سخنرانی حاج محسن کریمی فرماندهی محترم ثیپ روح الله و سخنرانی روحانیت محترم از نمایندگی فرماندهی ونمایش فیلم کوتاه از دوران بسیجیان دوران دفاع مقدس و یاد خاطر شهدا از دوران و در پایان با گفتن خاطر کوچک توسط یک بسیجی و نماز جماعت وتیراندازی به سبک امروزی و گلباران مزا رشهید به پایان رسید .
[ پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391 ] [ 17:1 ] [ باباحمید ]
[ ]
نامش را بگو و یادش کن ؟
[ دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391 ] [ 22:8 ] [ باباحمید ]
[ ]
با دل و عشق به فرماندگان بی سرخمینی بنگرید و نام آنان بفرستید. [ دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391 ] [ 21:58 ] [ باباحمید ]
[ ]
سیدالشهدای گردان حمزه شکرانه شهید شاکری با اهدای سرش + تصاویرمنتشرنشده ازپیکر بی سر شهید من تو طویله مشغول دوشیدن گاو بودم. یهو دیدم بلندگوی مسجد خبر شهادت، شهیدی رو اعلام می کند با ظرف شیر اومدم بیرون، خوب گوش دادم دیدم میگه: رضا شاکری...سست و بی حال شدم؛ شیر از دستم افتاد و و بچه ها مرا گرفتند…آخرین باری که داشت به جبهه می رفت، آمد منزل ما، پدرش نبود مرا از حوض حیاط دوش گرفت و تا ایوان خانه برد و گفت: مادر جان زحمت شیر دادن تو فراموشم نمی شود. یک جان دارم اما ده بار خدا این جان ناچیزم را بگیرد ولی امام ما سالم بماند و راضی نیستم کوچکترین ناراحتی امام داشته باشد.
کوچیکتر که بودم شنیده بودم، آخرین باری که شهیدشاکری از جبهه برگشته بود، سر در بدن نداشت. هر وقت پسر شهید(آقاجوادشاکری) رو هم که می دیدم یاد باباش می افتادم و به رفیقام که جواد رو نمیشناختن اینجوری معرفیش میکردم: این پسر همون شهیدی ست که باباش سر نداشت... چند روز قبل بود برای نماز به مسجدصبوری قائمشهر رفته بودم، جانبازعزیز حاج ناصرعلی نژاد المشیری رو دیدم. بهشون گفتم: حاجی میخام تو وبم رو شهید شاکری کار کنم. ایشون هم خیلی راهنماییم کرد.(خدا، حفظش کنه) خلاصه اینکه رفتیم کنگره شهدا و بازهم مزاحم آقامفیداسماعیلی شدیم وبا همکاری آقای نورشاد پرونده شهید شاکری رو مطالعه کردیم... برچسبها: بسیجی شهید, رضا شاکری, لشکر ویژه25کربلا, گردان حمزه سیدالشهداء, بسیجی بی سر, خمینی, سیدالشهدای گردان حمزه [ دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391 ] [ 21:36 ] [ باباحمید ]
[ ]
دوستان عزیز سلام چند دفعه کارت خواهش والتماس بفرستیم بگیم عکسهای زیباتون بفرستید پس چی شد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/ [ چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391 ] [ 9:39 ] [ باباحمید ]
[ ]
شما از جمع ما رفتید و ما تنها در بیابان زندگی دنیا آوراه شدیم و هر کسی برسرماجا ماندهای از قافله خوشبختی و سعادت میزنند و مثل یتیم ها توی سر خورده دنیا شدیم کجای ای شهیدان خدایی؟ یکسال بی شما مثل سال قبل میخواهد شروع شود و ما هنوز تنها در این فضا مانده ام . [ دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390 ] [ 20:20 ] [ باباحمید ]
[ ]
......
امروز مثل دیروز نیست ودیروز هم مثل روز قبلش نبود پس بابد دانست که آنها با عشق در دیروز چه کردنند و ما با ندانستن در امروز چه میکنیم . و فردا باید چه جوابی بدهیم به اون دیروزها ؟ تو بگو .............................................................. [ سه شنبه نهم اسفند 1390 ] [ 22:35 ] [ باباحمید ]
[ ]
........... امروز۰۷/۱۲/۱۳۹۰ سالگرد شهید محمد مجید ایزدپناه یادش را برسر مزارش با عطر وگل گرامی مید اریم برای شادی روحش فاتحه و صلوات ( ص) [ یکشنبه هفتم اسفند 1390 ] [ 13:51 ] [ باباحمید ]
[ ]
این پست مربوط است به شهدای دیبرستان صمصمامی اراک شما میتوانید تما می عکسهای خود را به ایمیل بفرستید.
ادامه مطلب [ دوشنبه یکم اسفند 1390 ] [ 16:26 ] [ باباحمید ]
[ ]
در این عکس چهار شهید که یکی از آنها مداح بوده ویادش گرامی باد برای شادی روح همه شهیدان صلوات (ص)
[ چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390 ] [ 23:39 ] [ باباحمید ]
[ ]
[ سه شنبه یازدهم بهمن 1390 ] [ 22:25 ] [ باباحمید ]
[ ]
.......... برای شادی همه شهد ا صلوات (ص)
حضور شما برادر و خواهر محترم در این وب وتایید این گام مارا بر پیمودن راه شهدا و نشان دادن جایگاه این بزرگان عرصه عرفان به تمامی جهانیان در این دنیا مجازی استوارتر مینماید لذا حضور شما مایه سرافرازی است
اجرت شما با شهدا [ سه شنبه یازدهم بهمن 1390 ] [ 16:34 ] [ باباحمید ]
[ ]
برداشت از کناب خاطرات وزندگی نامه ی مربیان شهید آموزش نظامی استان مرکزی در دفاع مقدس اقتباس از نگارش شده استاد دلاور سعید وفائی مقدم
صحفه ۲۱۴
تاریخ تولد: ۱۳۴۲ محل تواد : اراک مسولیت: معاون گروهان گردان علی ابن ابیطالب علیه السلام یگان خدمتی : لشکر ۱۷ علی ابن ابیطالب علیه السلام شماه پلاک :AK-480-63 تاریخ شهادت : ۲۵/۱۲/۱۳۶۳ ( عملیات بدر) محل شهادت : شرق دجله محل دفن : گلزار شهدای اراک
کرامات شهدا : هنگام بازخوانی کتاب وقتی به مطالب مربوط به شهید عباس سجادی رسیدم افسوس خوردم که ای کاش خاطرات بیشتری را از سید عباس میتوانستم جمع آوری کرده و بنویسم چون سید حق ویژه ای به گردن همه ما داشته و دارد ولی چه کنیم که کم لطفی و کاستی های بعضی از دوستان راچگونه باید بیان کرد. به هر حال در ضمیر خود از سید خواستم تا خودش به طریقی کمکم کند. یکی دو روز یعد مادر گرامی شهید علی باقری به رحمت ایزدی پیوست روز 18/2/1389 برای حضور در مجلس ختم آن مرحومه به مسجد الزهرا رفتم .در همین روز با برادر علی شاهی قرار گذاشتم که بعد از مراسم مسجد به ملاقات برادر محسن فرخی که عمل جراحی قلب انجام داده بود برویم از این رو به اتفاق چند نفر از بجه ها جهت ملاقات محسن به منزل ایشان رفتیم. برادر شاهی ماجرایی را بدون مقدمه و خیلی سربسته اشاره کرد که وقتی من ازجلسه بیرون آمدم تفکری کردم و دوباره طی تماس تلفنی با این برادر قرار گذاشتم و خواستم مطلب را آن طور که اتفاق افتاده مفصل برایم بیان کند که به شرح ذیل میباشد. یک روز حالم خیلی گرفته بود رفتم گلزار شهدا بی اختیار بالای قبر یکی از شهدا نشستم قرآنم را از جیبم در آوردم و سوره مبارکه ((یاسین )) را شروع به خواندن کردم سوره که تمام شد نگاه کردم به سنگ قبر متوجه شدم قبر سید عباس سجادی است . جون ارادت خاصی به سید داشته و دارم با خود گفتم خوب است زیارت عاشورا هم بخوانم بعد از زیا رت عاشورا خطاب به سید گفتم سید جان یکی از بچه هایم مشکل کارش حل نشده ودر مشقت و سختی قرار گرفته یه کاری براش بکن . در این حین تلفن همراهم زنگ خورد گوشی را جواب دادم محسن بود بدون مقدمه اذانی را پخش کردبعد از اذان سلام عیلک کردیم آقا محسن اظهار داشت دراینکه الان گلزار شهدایی هیچ شکی نیست ودر اینکه الان سر فبر سید عباس ایستاده ای اون هم هیچ شکی نیست من الان جلو سقا خانه اسماعیل طلای امام رضا علیه السلام ایستاده ام و صدای اذانی را که شنید ی از شهید سید عباس بود صوت اذان دلنشینی بود و با شنیدن آن حال عجیبی پیدا کردم و بعد از این ماجرا وقتی از گلزار شهدا خارج شدم و ماشین زانتیا که چرخ جلوی آن از جا در آمده بود توجه مرا به خودش جلب کرد.جلو رفتم تا ببینم اگر میشود کمک کنم بعد از دیدن چرخ فهمیدم که پولس چرخ شکسته و نیاز به تراشکاری دارد از این رو به سرنشینان ماشین که یک خانم و آقا بودند گفتم بیاید تو دفتر ما بنشینید تا ببینم چکار می توانیم بکنیم آنها را آوردم داخل دفتر و به یکی از بچه های خودمان پول دادم واو را فرستادم تا چرخ را درست کند و بیاورد در این فاصله حدس زد م آنها باید گرسنه باشند تخم مرغ گوجه ای برای صبحانه درست کرده بودیم و با اصرار به آنها دادیم و آنها را توی اتاق خودم تنها گذاشتم تا راحتتر غذا بخورند از طرف دیگر پرونده مورد نظر هم روی میز کارم بود یک نامه در خواست هم خطاب به سازمان مربوط تایپ کرده بودم تا همراه پرونده به تهران ببرم هم روی پوشه بود خلاصه ساعتی گذشت بالاخره چرخ ماشین درست شد و ما بستیم سر جایش و آن خانم و آقا سوار شدند ورفتند من آمدم توی اتاقم دیدم یک کسی پایین نامه روی پرونده دستور داده (بسمعه تعالی کارکزینی .......) با دیدن این صحنه گفتم عجب آدم بی حساب کتابی بود آن یارو به جای دست درد نکنی برداشته نامه را هم خراب کرده خلاصه نامه را انداختم لای پوشه و یکی دیگه تایپ کردم یکی دو روز بعد هم راهی تهران شدم . یکی از دوستان آشنایی در آن سازمان داشت به من گفت برو پیش فلانی کمکت می کند رفتم پیش آن بنده خدا ولی او هم هیچ کمکی نکرد با خودم گفتم حالا که تا اینجا آمدم نامه درخواست را از بالاترین مقام سازمان پیگیری کنم رفتم کارکزینی لای پوشه را باز کردم تا نامه را در بیاورم و نوبت بگیرم اتفاقا نامه ای که دستور رویش خورده بود افتاد زمین از لای پوشه نامه را که برداشتم نمی دانم نمیخواستم که این نامه را بدهم بی اختیار بدون این که توجه کنم کدام نامه بود دادم به بچه های کارگزینی نامه را که دید گرفت و گفت شما چطور دستور گرفته اید چطور به ایشان ظرف این مدت کوتاه دسترسی پیدا کرده اید خلاصه برای این که مطمئن شوند خود مدیر دستور داده زنگ زدند دفتر ایشان گفتند یک دفعه دیدم ماموری آمد من خیلی ترسیدم گفتم عجب مشکلی درست شد الان می گویند جعل کردی امضا فلانی را ما را تحت الحفظ بردند دفتر مدیر سازمان حالا ما اصلا نمی دونیم چی شد اینها چی میخوان ما چی بگیم خدایا عحب مشکلی شد به هر حال ما را با عزت و احترام بردند اتاق آن آقا وارد اتاق که شدم تازه متوجه شدم قضیه از چه قراره آقای رئیس جلو آمد با من دید بوسی کرد مارا خیلی تحویل گرفت یلافاصله تلفن زد به این و آن دستورات لازم را جهت انجام کار ما داد کار ما انجام شد ما را دعوت کرد ناهار که خوردیم ساعت کاری هنوز به اتمام نرسیده بود کاری که دو سال دنبالش بودم همجوری تا اندازه بسیار زیاد حل شد به طرف اراک که راه افتادم فکر می کردم که چطوری همه این ماجرا ها دست به دست هم داد تا به این نتیجه رسید چرا آن روز من کشیده شدم به طرف قبر آفا سید عباس ؟ اون آقا و عیالش اراک چکار داشتن ؟ اصلا چرا کنار گلزار شهدا ماشینشون خراب شد؟ و صدها چرای دیگه که هیچ جوابی نمیشد برایش پیدا کنی الا این که فقط خدا خواست و سید عباس واسط شدو چقدر ما بندگان ضعیف غافلیم که چه آبرومندانی به درگاه خداوند داریم و خود بی خبریم . آری خوانندگان عزیز شهیدان زنده اند و حاضر و ناظر بر تمامی اعمال ما. التماس دعا یادتون نره آدرس قبر آقا سید عباس گلزار شهدای قطعه ۱ ردیف۳ اراک [ شنبه هشتم بهمن 1390 ] [ 23:55 ] [ باباحمید ]
[ ]
دانشجوی رشته برق دانشگاه آزاد استان مرکزی
عاشقی که برای اثبات عشقش مردانه ایستاد و ثابت کرد وامروز نامش بر تارک تمام عالم میدرخشد [ جمعه هفتم بهمن 1390 ] [ 15:41 ] [ باباحمید ]
[ ]
|
|
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] |