X
تبلیغات
عکسهای دوستان بابا حمید

عکسهای دوستان بابا حمید
بیاید عکسهای دوستان باباحمید را ببینیم و افسوس اون دوران با صفای را بخوریم
 

...................  سلام

         این پست بخاطر تشکر وقدر دانی از همه علاقمندان شهدا نوشته شده

        مدیر وبلاک منتظر عکسها و خاطرات و کرامات از شهدا   توسط  شما و

        همچنین نظرات شما همسنکران عزیز هست

      خواهشمندم با آدرس و یا پیامک و یاایمیل ذیل بفرسید   

                                                                      اجرتان با شهدا

tondar_44@yahoo.com   

[ جمعه بیست و پنجم فروردین 1391 ] [ 15:49 ] [ باباحمید ] [ ]
  سالگرد شهید مجید ایزدپناده

        روز 7 اسفند میباشد

در همین راستا مراسمی در مزار شهدا قطعه

کربلای 5 برگزار میگردد


                                 فراموش نکنید


[ شنبه سوم اسفند 1392 ] [ 20:57 ] [ باباحمید ] [ ]

فقط خدامي داند زنگ آخر دنيا كي به صدا در مي آيد!!! و چه كسي يك ضرب قبول يا رفوزه است.

ولي آن روز كه آخرين زنگ دنيا بخورد ديگر نه مي شود تقلب كرد و نه دوباره امتحان داد!

آن روز فقط تويي وكارنامه ات و معدل... نگاه و نيّت و دست و زباني كه عليه تو شهادت مي دهند.

آن روز تازه مي فهمي دنيا با همه بزرگي اش از جلسه امتحان نهائي كلاس پنجمت هم كوچكتر بوده و ميبيني

كنار هر لحظه ات فرشته هايي بودند كه هر عملي كه انجام مي دادي مي نوشتند...

آن موقع مي فهمي هر نيّتت امتحان بوده و هر قدمت نمره اي...

خدا كند آن روز كه آخرين زنگ دنيا مي خورد روي تخت سياه قيامت اسم تو را جزء خوبها بنويسند و جلوي

اسمت هزار ستاره  آفرين بگذارند...

خدا كند حواست بوده باشد و زنگهاي تفريح آنقدر توي حياط نمانده باشي كه حيات يادت رفته باشد!

خدا كند دفتر زندگي ات را جلد كرده باشي و تكليف آدم بودنت را روي صفحه ی رهایي از ابديت نوشته

باشي كه دنيا چرك نويسي بيش نيست...!

خدا مي داند زنگ آخر دنيا كي مي خورد!!! آنوقت است كه مي فهمي عجب سؤال سختي است دنيا...

سؤالي كه يكبار بيشتر نمي شود به آن جواب داد!

سؤالي كه اگر به آن دل ببندي جوابش يادت مي رود!

[ چهارشنبه هجدهم دی 1392 ] [ 8:34 ] [ باباحمید ] [ ]

خیلی آقا بود

تا می شنید رزمنده ای شهید شده ، می رفت و پیشونیش رو می بوسید

تا اینکه خبر دادن توی یه عملیات به شهادت رسیده

به اتفاق چند تا از بچه ها رفتیم تا به تلافی اون بوسه هایی که رو پیشونی شهدا زده بود

پیشونیش رو بوسه بارون کنیم

رسیدیم بالای سرش ... پارچه رو کنار زدیم ...

اما دیدیم سر نداره


پسرش که شهید شد دلش سوخت

آخه یادش رفته بود برای سیلی ای که تو بچگی بهش زده بود ، ازش عذرخواهی کنه

با خودش گفت : جنازه ش رو که آوردن صورتشو می بوسم

آوردنش ... ولی ...

سر نداشتـــــ

[ پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1392 ] [ 10:15 ] [ باباحمید ] [ ]

[ سه شنبه بیست و ششم آذر 1392 ] [ 10:11 ] [ باباحمید ] [ ]
شهیدی که عکس یک زن بر بدنش خالکوبی شده بود
ارسال در تاریخ دوشنبه بیستم آبان 1392 توسط فرشاد فعله گری
به گزارش مجله شبانه باشگاه خبرنگاران،  کلاس عاشقی امام راحل «قدس الله نفس الزکیه» همواره شاگردانی را به خود دید که امروز وقتی به سیره شخصیتی آنها می نگریم، نفس های تأثیرگزار پیرجماران را در می یابیم که چه حُرهایی را تقدیم محضر ملکوتی رب الأرباب کرد. یکی از خاطرات «محمد رعیتی» از رزمندگان لشکر ویژه 25 کربلا را در ادامه بازگو می کنیم. خاطره ی تکان دهنده ی که خواندن آن خالی از لطف نیست و هزاران نکته در آن نهفته است.

پنهان کاری‌های او شک بعضی‌ها را برانگیخته بود. جزو غواص‌هایی بود که باید به عنوان اولین نیروهای خط شکن وارد خاک دشمن می‌شد. هر بار که می‌خواست لباسش را عوض کند می‌رفت یک گوشه، دور از چشم همه این کار را انجام می‌داد. روحیه ی اجتماعی چندانی نداشت. ترجیح می‌داد بیشتر خودش باشد و خودش.

من هم دیگر داشتم نسبت به او مشکوک شدم. بچه‌ها برای عملیات خیلی زحمت کشیده بودند. هر چه تاکتیک مربوط به مخفی نگه داشتن اسرار نظامی بود را، پیاده کرده بودند. همه ی امور با رعایت اصل (اختفا و استتار) پیگری می‌شد، حتی اغلب سنگرها و مواضع ادوات را با شا‌خه‌های نخل پوشانده بودیم.

با رعایت همه این اصول حالا در آخرین روزهای منتهی به عملیات، کسی وارد جمع ما شده بود که مهارت بالایی در غواصی داشت، منزوی بود و حتی موقع تعویض لباس، جمع را ترک می‌کرد و به نقطه‌ای دور و خلوت می‌رفت.

بعضی از دوستان، تصمیم گرفته بودند از خودش در این‌باره سوال کنند و یا در صورت لزوم او را مورد بازرسی قرار دهند تا نکند خدای ناکرده، فرستنده‌ای را زیر لباس خود پنهان کرده باشد.

آن فرد هم بی شک آدم ساده و کم هوشی نبود، متوجه نگاه‌های پرسش گر بچه‌ها شده بود. یک شب موقع دعای توسل، صدای ناله‌های آن برادر به قدری بلند بود که باعث قطع مراسم شد. او از خود بی خود شده بود و حرف‌هایی را با صدای بلند به خود خطاب می‌کرد. می‌گفت:‌

«ای خدا! من که مثل این‌ها نیستم. این‌ها معصوم اند، ولی تو خودت مرا بهتر می شناسی... من چه خاکی را سرم کنم؟ ای خدا!»

سعی کردم به هر روشی که مقدور است او را ساکت کنم. حالش که رو به راه شد در حالی که اشک هنوز گوشه ی چشمش را زینت داده بود، گفت:

«شما مرا نمی‌شناسید. من آدم بدی هستم. خیلی گناه کردم، حالا دارد عملیات می‌شود. من از شما خجالت می‌کشم، از معنویت و پاکی شما شرمنده می‌شوم...»

گفتم: «برادر تو هر که بوده‌ای دیگر تمام شد. حالا سرباز اسلام هستی. تو بنده ی خدایی. او توبه همه را می‌پذیرد...»

نگاهش را به زمین دوخت. گویا شرم داشت که در چشم ما نگاه کند. گفت:

«بچه‌ها شما همه‌اش آرزو می‌کنید شهید شوید، ولی من نمی‌توانم چنین آرزویی کنم.»

تعجب ما بیشتر شد. پرسیدم:

«برای چه؟ در شهادت به روی همه باز است. فقط باید از ته دل آرزو کرد.»

او تعجب ما را که دید، گوشه‌ ی پیراهنش را بالا زد. از آن چه که دیدیم یکه خوردیم. تصویر یک زن روی تن او خالکوبی شده بود. مانده بودیم چه بگوییم که خودش گفت:

«من تا همین چند ماه پیش همه‌ش دنبال همین چیزها بودم. من از خدا فاصله داشتم. حالا از کارهای خود شرمنده‌ام. من شهادت را خیلی دوست دارم، اما همه‌ش نگران ام که اگر شهید شوم، مردم با دیدن پیکر من چه بسا همه ی شهدا را زیر سوال ببرند. بگویند این‌ها که از ما بدتر بودند...»

بغضش ترکید و زد زیرگریه. واقعاً از ته دل می‌سوخت و اشک می‌ریخت. دستی به شانه‌اش گذاشتم و گفتم:‌

«برادر مهم این است که نظر خدا را جلب نماییم همین و بس.»

سرش را بالا گرفت و در چشم تک‌تک ما خیره شد. آهی کشید و گفت:

«بچه‌ها! شما دل پاکی دارید، التماس‌تان می‌کنم از خدا بخواهید جنازه‌ ای از من باقی نماند. من از شهدا خجالت می‌کشم... .»

آن شب گذشت. حرف‌های او دل ما را آتش زده بود.حالا ما به حال او غبطه می‌خوردیم. دل با صفایی داشت. یقین پیدا کرده بودیم که او نیز گلچین خواهد شد. خدا بهترین سلیقه را دارد.

 شب عملیات یکی از نخستین شهدای ما همان برادر دل سوخته بود. گلوله ی خمپاره مستقیم به پیکرش اصابت کرد. او برای همیشه مهمان اروند ماند.

راوی: محمد رعیتی

[ سه شنبه دوازدهم آذر 1392 ] [ 15:4 ] [ باباحمید ] [ ]
متاسفانه به جهت سنگینی فایل عکس آپلو نشد

در آینده دنبال رفع مشکل هستم

[ شنبه هجدهم آبان 1392 ] [ 19:21 ] [ باباحمید ] [ ]

[ دوشنبه پانزدهم مهر 1392 ] [ 11:24 ] [ باباحمید ] [ ]
   امروز 31 شهريور است

امروز شروع خاطرات است

امروز روز تولد شجاعت وايثار و مهرباني است

امروز روز جانبازي است

امروز زوز فرياد است

مبارك باشد

روز شروع هفته دفا ع مقدس به تمامي هم رزمان شجاع 








[ یکشنبه سی و یکم شهریور 1392 ] [ 10:10 ] [ باباحمید ] [ ]


 واقعا همينطور نه ؟

[ سه شنبه بیست و ششم شهریور 1392 ] [ 9:26 ] [ باباحمید ] [ ]

[ پنجشنبه هشتم فروردین 1392 ] [ 13:55 ] [ باباحمید ] [ ]

سلام
بابا اومدم پیش شما از پسرتون گلایه کنم
این آقا مجید شما خیلی منو اذیت میکنه

منو و دوستام خیلی وقته دنبال یه عکس ازش به جز این عکس توی وب شما میگردیم

خیلی هم پیگری کردیم ولی انگار این داداش مجیدمون نمیخواهد کسی بشناسش

مثلا تو اون مراسمی که براش تو دانشگاه گرفتن سیستم برق قطع شد!!!!

یا اصلا همین کتاب این تویی که هستی موقع چاپ پیرینتر سوخت!!!

یا خود من همین عکسی که تو وب شماست رو میخواستم پیدا کنم

اینترنت وصل نمیشد!!!

در حالی که من کلی از وقتم رو تو اینترنتم بدون اینجور مشکلات.....................

خلاصه داره اذیتم میکنه 

بابا اصلا دیوونم کرده نمیدونم چرا تا عکسش رو میبینم گریه ام میگیره

نمیدونم چرا تا نگاهم به نامحرم میفته یاد چشماش میفتم و خجالت میکشم...

بابا خواهش میکنم شما رو به مجیدت قسم یه عکس خوب ازش بذار باور کنید طرحمون رو هواست...

منتظرم بابا جان...

[ دوشنبه پنجم فروردین 1392 ] [ 14:25 ] [ باباحمید ] [ ]
پسر خاله ها

شهيد «مجيد بخشنده» و شهيد «حميدرضا صباغی»



شهيد «مجيد بخشنده»

پس از گذراندن تحصيلات ابتدايی و راهنمايی وارد دبيرستان

صمصامي اراک شداز اعضای فعال انجمن اسلامی اين دبيرستان بود.


شهيد بخشنده
با آغاز جنگ تحميلی به عضويت بسيج مسجد حاج آقا تقی اراك درآمد

و داوطلبانه به جبهه‌های جنگ حق عليه باطل اعزام شد
و سرانجام در اسفندماه سال 62 در سن 16 سالگی با حضور در عمليات خيبر در جزيره مجنون شربت سرخ شهادت را نوشيد.

در وصيت‌نامه اين شهيد آمده است:
«با گامی مطمئن و مستحكم به پيش می‌روم و اين راه را خالصانه
و با خلوص ادامه می‌دهم، تا خدواند متعال عاشقم شود
و مرا به‌سوی خود بخواند و از دنيای وابستگی‌ها و از دنيای فساد
مرا به دنيای نور و پاكی ببرد. بدانيد راهی را كه برگزيده‌ام خالصانه
و فقط برای خدای متعال است و اميدوارم اين راه جهاد را خداوند
به راه شهادت ختم دهد.»


 

من از مردن نمیترسم  من از ماندن میان من

و ما بودن پریشان خاطری دارم



شهيد «حميدرضا صباغی»

در مهرماه 1344
مصادف با سالروز ولادت امام‌رضا(ع) در شهرستان اراك متولد شد.

براساس اين گزارش،
 پايان دوره دبستان و راهنمايی وی مصادف با پيروزی شكوهمند اسلامی ايران بود و پس از ورود به دبيرستان صمصامي اراک در سن 14 سالگی برای اولين بار به جبهه‌های نبرد حق عليه باطل عزيمت كرد.

شهيد صباغی
توفيق شركت در عمليات‌‌های «فتح شياكوه، رمضان، والفجر مقدماتی و خيبر» را پيدا كرد و در عمليات فتح شياكوه از ناحيه دست مجروح شد.

وی با حضور در منطقه عملياتی جنوب و در زمانی كه تنها 18 سال داشت،
 در عمليات خيبر به درجه رفيع شهادت نايل آمد.
 
در فرازی از وصيت‌نامه اين شهيد آمده‌است:
«قسم به خون شهدا پشتيبانی از امام خمينی(ره) در اين زمان ياری كردن و پشتيبانی كردن حضرت علی(ع) در جنگ صفين و حسين(ع) در صحرای كربلا است. مبادا امام(ره) را تنها بگذاريد كه از افرادی خواهيد بود كه علی(ع) را ترك كرده و جنگ نهروان را راه انداختند و شمشير بر روی حضرت كشيدند و ايشان را در محراب عبادت به شهادت رساندند».
 
برای شادی روحشان رحم الله من یقرأ الفاتحة مع الصلوات

[ شنبه هفتم بهمن 1391 ] [ 10:20 ] [ باباحمید ] [ ]
 

  سلام

بنده از تمامی دوستان عریز میخواهم


خاطرات و عکس را به آدرس ایمیل


بفرستند . متشکرم

[ پنجشنبه بیست و هشتم دی 1391 ] [ 21:58 ] [ باباحمید ] [ ]

محکم و استوار

شهيد «عبدالرضا شادمند»

به سال 1343 در شهرستان اراك متولد شد

و تحصيلات ابتدايی را در دبستان توحيد و تحصيلات راهنمايی

را در مدرسه راهنمايی طالقانی سپری كرد.

وی برای گذران دوران دبيرستان وارد دبيرستان صمصامي اراک شد

و در مساجد امام رضا(ع) و المهدی(عج)

اراک نیز به فعاليت‌های مذهبی پرداخت.

شهيد شادمند

در سال 59 وارد بسيج شد و پس از حضور 12 ماهه در جبهه‌های جنگ سرانجام

در 25 اسفندماه سال 63 در حالی‌كه تنها 20 سال داشت با حضور در منطقه عملياتی

شرق دجله در عمليات بدر، به فيض رفيع شهادت نائل آمد.

پدر و مادر اين شهيد نقل می‌كنند

كه وی در آخرين بازگشت به منزل، همه ما را منقلب كرده بود،

گويی خيلی به خدا نزديك شده بود و رفتار و نوع گفتارش حال ديگری داشت.

همه وقتش را صرف راز و نياز با معبود خويش كرده بود

و می‌گفت بهترين لحظه عمرم زمانی است كه بر صورتم گرد و غبار جبهه،

برِ چشمانم اشك فراق ياران، و بر لباسم خاك و خون نشسته باشد.

در فرازی از وصيت‌نامه اين شهيد آمده‌است:

«اگر شهيد در هر عصری و در تمام نسل‌ها وجود نداشت،

اسلام تاكنون پايدار نمی‌ماند، پس شهيد شاهد خون است و خون شاهد پيروزی حق عليه باطل.

شما ای خانواده‌های شهدا، كه با نثار خون فرزندان‌تان درخت تنومند اسلام را آبياری كرديد،

صبر را پيشه امورتان و ايمان و اراده را پيشه شدائد و سختی‌هايتان قرار دهيد».

برای شادی روحش رحم الله من یقرأ الفاتحة مع الصلوات

[ جمعه هفدهم آذر 1391 ] [ 14:59 ] [ باباحمید ] [ ]
نگاه معصومانه
«شهید محمدحسن تاجدین»

تولدش به سال 1345 در شهرستان اراک بود

و در با تربیت درخانواده‌ای مذهبی از طبقات متوسط جامعه وارد مدرسه شد.

از همان اوان کودکی رفتاری معصومانه داشت و مورد توجه بسیاری بود.

وی تحصیلات ابتدایی را در دبستان امیرکبیر و راهنمایی را در مدرسه رسالت گذراند،

سپس با ورود به دبیرستان صمصامی اراک طی مراحل تحصیل در سال چهارم ،

تصیمیم گرفت تا به جبهه‌های حق علیه باطل اعزام شود.

سرانجام در عملیات بدر در اواخر اسفند ماه سال 63 در شرق دجله به درجه رفیع شهادت نایل آمد.


خاطره‌ای از شهید؛

مادر این شهید بزرگوار نقل می‌کند:

آخرین باری که ایشان از منطقه عملیاتی آمدند عصر بود

و می‌خواستند روز بعد بازگردند.

به ایشان گفتم:

حسن جان حالا که می‌خواهی فردا بروی با خودت مقداری پول بردار شاید لازم شود.

ایشان گفتند:

نه مادر نمی‌شود ممکن است پول‌ها بدست عراقی‌ها بیفتد.

گفتم:

پس لااقل کمی نبات با خودت ببر، ولی ایشان قبول نکردند.

ایشان به من گفتند:

مادرجان اگر شهید شدم هرگز برایم نگریید.

فکر کنید من از ابتدا متولد نشده بودم .

فرازی از وصیت‌نامه شهید؛


خداوندا همه ما را و همه بچه‌های ما را و همه نسل‌های آینده

ما را از سربازان و خدمت‌گزاران دل‌سوز و واقعی امام زمان (عج) قرار بده.

برای شادی روحش رحم الله من یقرأ الفاتحة مع الصلوات

[ یکشنبه دوازدهم آذر 1391 ] [ 23:42 ] [ باباحمید ] [ ]

 سلام آقا

 عاشقانت به صف در عشق سوختند  و ما جا ماندگان از قافله به خدا

قسمت میدهم ،دستمان را بگیر.



[ یکشنبه بیست و هشتم آبان 1391 ] [ 23:17 ] [ باباحمید ] [ ]
و باز هم مجیدی دیگر

شهيد «مجيد نظيری» در سال 1345 در شهرستان اراك متولد شد

و پس از گذراندن تحصيلات ابتدايی و راهنمايی وارد دبيرستان صمصامي اراک شد و از اعضای فعال انجمن اسلامی دبيرستان بود.

شهيد نظيری قبل از انقلاب،

اقدام به پخش اعلاميه‌های امام خمينی(ره) می‌كرد و با پيروزی انقلاب اسلامی و آغاز جنگ تحميلی تصميم به شركت در جبهه‌ها گرفت.

وی پس از 4 سال و 6 ماه حضور فعالانه در جبهه‌های حق عليه باطل

سرانجام در اواخر اسفندماه سال 65 به سن 18 سالگی با حضور در عمليات «بدر»

در شرق دجله به درجه رفيع شهادت نايل آمد.


در فرازی از وصيت‌نامه اين شهيد آمده است:

«خدايا اينك به ياد تو و نه برای انتقام، بلكه برای احيای دينم و تداوم انقلابم به جبهه آمدم».

برای شادی روحش رحم الله من یقرأ الفاتحة مع الصلوات

[ یکشنبه بیست و هشتم آبان 1391 ] [ 23:12 ] [ باباحمید ] [ ]
معشوقا،

گر تو ما را نپذيری پس ما چه كنيم


شهيد «عباس رحيمی»

در بهمن‌ماه سال 1345 در شهرستان اراك متولد

و در سن 20 سالگی به درجه رفيع شهادت نايل شد.

وی تحصيلات ابتدايی خود را در دبستان آيت‌الله سعيدی اراك به پايان رساند

و پس از گذراندن تحصيلات راهنمايی وارد دبيرستان صمصامي اراک شد.

وی در سال  1361  برای اولين بار در سن 16  سالگی از طريق  مسجد

حاج آقاتقی اراک راهی جبهه‌های جنگ شد.

شهيد عباس رحيمی

در عمليات‌های «والفجر مقدماتی، والفجر 8و 1،2،4 ، خيبر و كربلای 1 و 4»

شركت كرد

و سرانجام در پنجم دی‌ماه سال 65 13در آخرين  نبرد با دشمن درعمليات خود

«كربلای 4»، در منطقه عملياتی جزيره بوارين به آرزوی خويش رسيد و شربت شهادت را نوشيد.


در فرازی از وصيت‌نامه اين شهيد آمده‌است:

«سعی كنيد راهتان حسين‌وار باشد و زير لوای پرچم ولايت فقيه حركت كنيد

و هميشه در صحنه نبرد با دشمنان اسلام باشيد.

خدايا جانی ناقابل دارم كه می‌خواهم در اين راه تقديمت كنم،

خدايا ما را قبول كن، ما را با اين اعمالمان قبول نما،

كوله‌بار سنگين گناه و معصيت كمرم را خم كرده،

معشوقا، گر تو ما را نپذيری پس ما چه كنيم.»

برای شادی روحش رحم الله من یقرأ الفاتحة مع الصلوات

[ دوشنبه پانزدهم آبان 1391 ] [ 8:2 ] [ باباحمید ] [ ]


شهيد «حمید حسين‌خانی»

پس از گذراندن تحصيلات ابتدايی و راهنمايی وارد دبيرستان صمصامي اراک شد

و در مقام يكی از اعضای فعال انجمن اسلامی دبيرستان فعاليت خود را آغاز كرد.

اين شهيد بزرگوار با آغاز جنگ به ندای امام لبيك گفت

و در عمليات‌های «فتح‌المبين، رمضان و والفجر1، 2 و 6» شركت كرد.

وی در درس خواندن نيز بسيار موفق بود

و به محض بازگشت از جبهه در مدرسه حاضر می‌شد

 سرانجام با حضور در جزيره مجنون و در عمليات خيبر به فيض رفيع شهادت نايل

آمد.

در وصيت‌نامه اين شهيد آمده است:

«كه نگذارند عده‌ای محدود وابسته به شرق و غرب خون شهيدان را پايمال كنند

و مخصوصآ خواهران و مادران

حزب الهی بايد جلوی اين بی‌حجابی را كه ضربه است به اسلام بگيرند.»



برای شادی روحش رحم الله من یقرأ الفاتحة مع الصلوات

[ دوشنبه سیزدهم شهریور 1391 ] [ 22:51 ] [ باباحمید ] [ ]
ا ن الله الجمیل و یحب الجمال


شهيد «جمال مشيدی»

در سال 1345 در شهرستان اراك متولد شد.

وی تحصيلات ابتدايی را در دبستان طلوعی و تحصيلات راهنمايی را در

مدرسه راهنمايی «هدف» گذراند و برای گذران دوران دبيرستان وارد

دبیرستان صمصامی اراک شد

و با فعالیت در انجمن اسلامی دبیرستان در کانون گرم و صمیمی دوستان

قرار گرفت .

یکی از دوستان صمیمی ایشان مرحوم شادروان سعید محمدی بود که

تاب دوری نیاورد و چند صباحی بعد به دیار باقی شتافت .


شهيد مشيدی

برای اولين كه به جبهه‌های جنگ اعزام شد، مجروح شد

و برای بار دوم به مدت 9 ماه به جبهه‌های حق عليه باطل عزيمت كرد.


وی سرانجام در سال 65 با حضور در جزيره بوارين در عمليات «كربلای 4»

بر اثر اصابت تركش خمپاره دشمن بعثی به شهادت رسيد و به برادر

شهیدش محمد کاظم مشیدی پیوست.

در فرازی از وصيت‌نامه اين شهيد آمده‌است:

«مبادا امر به معروف و نهی از منكر را ترك كنيد

كه خدا امورتان را به‌دست اشرار می‌دهد،

آن وقت دعا می‌كنيد، ولی اجابت نمی‌شود.

بر شما باد كه با همديگر رفت و آمد و تبادل افكار كنيد،

بپرهيزيد از اينكه قطع رابطه كرده و روگردان باشيد».


برای شادی روحش رحم الله من یقرأ الفاتحة مع الصلوات

[ جمعه دهم شهریور 1391 ] [ 23:17 ] [ باباحمید ] [ ]
آ قا مجید خوب

شهيد مجيد رحيمی در سال 1345 ديده به جهان گشود

و پس از گذراندن تحصيلات ابتدايی و راهنمايی

وارد دبيرستان صمصامي بيات اراک شد.

وی دردبيرستان مسئوليت انجمن اسلامی و كتابخانه دبيرستان را بر عهده داشت

و با توصیه به مطالعه و ورزش و انجام فرائض دینی منشا خیر و برکت بسیاری دربین دانش آموزان می شد.

وی در زمان جنگ 9 ماه در كردستان بود

و برای آخرين بار در هفدهم دی‌ماه سال 62 به پادگان دوكوهه در جريان عمليات خيبر اعزام شد

و با دلاورمردی‌های بسيار سرانجام در هفتم اسفندماه سال 62 به درجه رفيع شهادت نايل آمد.

در فرازی از وصيت‌نامه

اين شهيد كه در سن 17 سالگی به شهادت رسيد، آمده است:

«آرامش خود را از دست ندهيد و توجه شما باشد كه ما همه به سوی خدا می‌رويم، يكی زودتر، يكی ديرتر، ولی آنچه مهم است عمل ما در زندگی‌مان است

كه عبدالله باشيم يا عبدالهوی.»

برای شادی روحش رحم الله من یقرأ الفاتحة مع الصلوات

[ جمعه دهم شهریور 1391 ] [ 23:9 ] [ باباحمید ] [ ]
شهيد «مهدی پاكپور»،

دوران ابتدايی و راهنمايی را با موفقيت پشت سرگذاشت و همزمان با پيروزی انقلاب اسلامی وارد دبيرستان شد.

وی كه از اعضای فعال انجمن اسلامی دبيرستان صمصامی اراک بود

هميشه فكر می‌كرد كه تا نوبت رفتن به جنگ به او برسد،

جنگ تمام شده‌است و در شهادت به روی او بسته می‌شود.

وی در سن 20 سالگی در اوايل تابستان سال 65 به آرزوی خود رسيد

و در عمليات كربلای يك در منطقه عملياتی مهران به فيض شهادت نائل شد

و به برادر شهیدش جواد پاکپور که در عملیات رمضان به شهادت رسیده بود ، پیوست.

در فرازی از وصيت‌نامه اين شهيد بزرگوار آمده‌است:

«شما رسالت بزرگی را بردوش داريد

و آن رساندن پيام مظلوميت شهيدان به گوش جهانيان است

اميدوارم كه در اين رسالت عظيم موفق و پيروزبيرون آييد.

هميشه اين را بدانيد كه تمام اين سعادت‌ها و معنويات الهی كه در جامعه ما به‌وجود آمده به‌واسطه وجودهمين مرد الهی (امام خمينی «ره») است و در تمام طول زندگی، خود را از روحانيت جدا نكنيد».


برای شادی روحش رحم الله من یقرأ الفاتحة مع الصلوات
[ شنبه بیست و هشتم مرداد 1391 ] [ 23:7 ] [ باباحمید ] [ ]

 

 سلام

امروز تولد حضرت عباس (ع) بر همه جانبازان مبارک  
[ یکشنبه چهارم تیر 1391 ] [ 20:10 ] [ باباحمید ] [ ]
 

سلام

برای شادی روح پر فیض شهدا صلوات  (ص)

راستش را میدانید

آمدن و نوشتن در حضور شما سخت است وسعادت میخواهد

واین نصیب هر کسی به آسانی نمیشود

واین است که من کم سعادتم و قلمم ناتوان و قاصر وناچیز از نگاشتن

پس بر من خورده نگیرید زیرا من .................................

[ جمعه دوم تیر 1391 ] [ 0:14 ] [ باباحمید ] [ ]
        یادواره شهید محمود جهان پناه سردار بدون سر

 

سلام امروز ۲۱/۰۲/۱۳۹۰

در ساعات ۱۱.۳۰ دقیقه با نام خدا و تلاوتی از قران کریم

یادوراه گردان قمر بنی هاشم و سردار بدون سر محمود جها ن پناه شروع

شد و با  سخنرانی حاج محسن کریمی فرماندهی محترم ثیپ روح الله

و سخنرانی روحانیت محترم از نمایندگی فرماندهی ونمایش فیلم کوتاه

 از دوران بسیجیان دوران دفاع مقدس و یاد خاطر شهدا از دوران و در پایان

با گفتن خاطر کوچک توسط یک بسیجی  و نماز جماعت وتیراندازی به سبک

امروزی و گلباران مزا رشهید به پایان رسید .

 

[ پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391 ] [ 17:1 ] [ باباحمید ] [ ]
نامش را بگو و یادش کن ؟

 

[ دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391 ] [ 22:8 ] [ باباحمید ] [ ]
 

با دل و عشق به فرماندگان بی سرخمینی بنگرید و نام آنان بفرستید.  

  شهيد محمد جهانپاه     فرمانده گردان قمر بني هاشم

  شهيد محمد رضا زاهدي   معاون گردان علي ابن ابيطالب اراك      

[ دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391 ] [ 21:58 ] [ باباحمید ] [ ]

سیدالشهدای گردان حمزه

شکرانه شهید شاکری با اهدای سرش + تصاویرمنتشرنشده ازپیکر بی سر شهید

من تو طویله مشغول دوشیدن گاو بودم. یهو دیدم بلندگوی مسجد خبر شهادت، شهیدی رو اعلام  می کند با ظرف شیر اومدم بیرون، خوب گوش دادم دیدم میگه: رضا شاکری...سست و بی حال شدم؛ شیر از دستم افتاد و و بچه ها مرا گرفتند…آخرین باری که داشت به جبهه می رفت، آمد منزل ما، پدرش نبود مرا از حوض حیاط دوش گرفت و تا ایوان خانه برد و گفت: مادر جان زحمت شیر دادن تو فراموشم نمی شود.

یک جان دارم اما ده بار خدا این جان ناچیزم را بگیرد ولی امام ما سالم بماند و راضی نیستم کوچکترین ناراحتی امام داشته باشد.

کوچیکتر که بودم شنیده بودم، آخرین باری که شهیدشاکری از جبهه برگشته بود، سر در بدن نداشت.  هر وقت پسر شهید(آقاجوادشاکری) رو هم که می دیدم یاد باباش می افتادم و به رفیقام که جواد رو نمیشناختن اینجوری معرفیش میکردم: این پسر همون شهیدی ست که باباش سر نداشت...                                                                                                                          

چند روز قبل بود برای نماز به مسجدصبوری قائمشهر رفته بودم، جانبازعزیز حاج ناصرعلی نژاد المشیری رو دیدم. بهشون گفتم: حاجی میخام تو وبم رو شهید شاکری کار کنم. ایشون هم خیلی راهنماییم کرد.(خدا، حفظش کنه)                                                                                                                             

خلاصه اینکه رفتیم کنگره شهدا و بازهم مزاحم آقامفیداسماعیلی شدیم وبا همکاری آقای نورشاد پرونده شهید شاکری رو مطالعه کردیم...


برچسب‌ها: بسیجی شهید, رضا شاکری, لشکر ویژه25کربلا, گردان حمزه سیدالشهداء, بسیجی بی سر, خمینی, سیدالشهدای گردان حمزه
[ دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391 ] [ 21:36 ] [ باباحمید ] [ ]
 

دوستان عزیز                           سلام

 چند دفعه کارت خواهش والتماس  بفرستیم بگیم

عکسهای زیباتون بفرستید

 پس چی شد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/

[ چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391 ] [ 9:39 ] [ باباحمید ] [ ]
About

سلام
در این وب قصد آن دارم که بتوانم عکسهای مردان دلیر عرصه استقامت استان مرکزی اراک
را به تصویر بکشم و شما سیمای نورانی آنان را ببینید در ضمن شما هر خاطره ای یا عکسی دارید برایم بفرستید تا به اسم خودتان ثبت گردد. یادتان باشد شما نیز مسئول نشر این فرهنگ غنی رشادت و جوانمردی و استقامت و ایثار و شجاعت و خودگذشتگی هستید و میدانید اگر نگویم وننوسیم در پیشگاه خداوند و آن شیر دلان شرمندایم پس من منتظرشما و هدیه با ارزش شما هستم. بابا حمید
Blog Custom